با استفاده از ساز و کار صورت نوعی می توان ویژگی های جهان سوم را در ذیل آورد.

1. اکثر کشورهای جهان سوم به نحوی درگیر پدیده استعمار بوده اند. ایالات متحده آمریکا در روزگار گذشته دچار این وضعیت بوده است. دلیل این امر جنگ های هفت ساله آزادی بخش از 1779 تا 1783 می باشد که منجر به تسلیم سربازان انگلیسی در یورک تاون شد و سیستم کنفدرال (اتحادیه دولت های مستقل) مرکب از سیزده دولت مستقل به وجود آمد. مرکز کنفدراسیون، فیلادلفیا بود. دولت کنفدرال اختیارات محدودی داشت و توانایی تصمیم گیری و دخالت مستقیم در امور داخلی و خارجی مهم را نداشت. دولت های کنفدرال بدون توجه به عوامل جغرافیایی، جمعیتی و توسعه ای هر کدام یک رای داشتند. تنها شخصیت موافق سیستم کنفدرال توماس جفرسون بود که به واسطه استبداد گذشته انگلیس در امریکا فکر می کرد، گر دولت کنفدرال متمرکز شود و قدرت زیاد به دست آورد راه استبداد را در پیش می گیرد. تنشها، نا بسامانی های اقتصادی ـ اجتماعی حاصل از جنگ های استقلال، گروه فدرالیست یعنی جرج واشنگتن، الکساندر هامیلتون و جیمز مدیسون را به این نتیجه رساند که وجود حکومت ملی مقتدر در ایالات متحده اجتناب ناپذیر است. لذا در سال 1787 اولین قانون اساسی امریکا برمبنای فدرالیزم شکل گرفت و حکومت های سابق به ایالات تبدیل شدند. قانون اساسی ایالات متحده از آن زمان به بعد راه اصلاح را در پیش گرفت. در ابتدا افرادی که قادر به پرداخت مالیات نبودند و یا مقدار معینی از زمین را تملک نداشتند، نمی توانستند در انتخابات مشارکت نمایند. چون سیستم ثبت نام از رای دهنده ها بر مبنای مالیات و تملک شکل می گرفت لذا عده ی زیادی از رای دادن و نامزدشدن محروم گردیدند. بعدها این رویه و پروسه صلاح شد. امروز قانن اساسی امریکا از سه بخش شکل یافته است. این سه بخش عبارتنداز: الف) هسته مرکزی قانون اساسی شامل تفکیک قوا، موازنه قوا، اصول فدرالیزم و اختیارات ایالت ها، ب) اعلامیه حقوق بشر که از 1791 به متن قانون اساسی اضافه شد. ج) اصلاحیه های بعدی که تاکنون حدود 27 اصلاحیه به قانون اساسی ملحق شده است. از میان بیست و هفت اصلاحیه حدود ده فقره مربوط به حقوق بشر و هفده فقره مربوط به خود قانون اساسی است تا وضعیت را با شرایط جدید وفق دهد. ایالات متحده که روزی یکی از کشورهای جهان سوم محسوب می شد و درگیر جنگ بود، پس از جنگ جهانی دوم به واسطه اقتدار اقتصادی اش و سیاست خارجی انزوا طلبانه اش به کشوری جهان اول و استعمارگر تبدیل شد.

واژه استعمار مقوله مراتبی است که شکل های مختلف به خود می گیرد. یکی از آنها نفوذ است. نفوذ مفهومی است که ترجمان حضور معنوی و فیزیکی کشور استعمارگر در کشور مستعمره است. دائره نفوذ می تواند حوزه های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی را در برگیرد. این دائره را، منطقه نفوذ گویند. مثال آن را می توان نفوذ فرانسه در لبنان دانست. لبنان دارای هجده مذهب است که جامعه را بر مبنای مباحث طائفه ای دچار شکاف عمومی نموده است. یعنی شدت تاثیر مذاهب در لبنان به گونه ای است که ساختار سیاسی نیز براساس تعداد جمعیت شکل یافته است. در لبنان ده هزار و چهارصد کیلومتری، دوازده مذهب مسیحی شامل مارونی، ارتدوکس، روم کاتولیک، ارمنی ارتدوکس، ارمنی کاتولیک، سریان ارتدکس، کاتولیک، لاتینی، پروتستان و پنج مذهب اسلامی شامل شیعه، سنی، دروزی، علوی، اسماعیلی و یک دین یهودی حضور فعال دارند. طبق سرشماری سال 1958، شیعیان حدود 250 هزار نفر که در سال 1983 به یک میلیون و دویست هزار نفر ارتقاء نفوس داشته اند، در حالیکه مارونی ها در سال 1958، چهارصد و بیست و چهار هزار نفر که در سال 1983 به 900 هزار نفر ارتقا یافته اند. اهل سنت در سال 1958 حدود 286 هزار نفر که در سال 1983 به 750 هزار نفر افزایش یافته اند. به واسطه نفوذ فرانسه در لبنان و سرشماری جمعیتی سال 1932 باعث گردید تا منصب ریاست جمهوری طبق فرمولدمکراسی انجمنی به مسیحیان مارونی و پست نخست وزیری به اهل تسنن و پست ریاست مجلس به شیعیان تخصیص یابد. در حال حاضر مسیحیان و اهل تسنن با عنایت به تعداد بیشتر نفوس شیعیان از سرشماری مجدد خودداری می نمایند تا ترکیب ساختار قدرت خدشه دار نگردد. مارونی ها در قلمرو قدیمی جبل لبنان (شرق بیروت) مستقرند و شیعیان که در جنگ سی و سه روزه اسرائیل علیه حزب الله، در 2006 جهانیان را به حیرت واداشتند و پیروز صحنه نبرد شدند، خود را از لحاظ ریشه ای کهن تر از تمام جوامع شیعی مسلک بجز حجاز می دانند و همچینن منسوب به ابوذر غفاری اند، در منطقه جنوب مستقر هستند. بین شیعیان و مارونی ها، دروزیها هستند. بقاع نیز محل زندگی سایر مسیحیان و سنی ها می باشد. جبل عامل منطقه ای کوهستانی در جنوب لبنان است و شامل شهرهای نبطیه، مرجعیون، بنت جبیل و روستاهای حومه و مرکز ثقل جمعیت شیعه است.

دومین شکل استعمار کاپیتولاسیون است. کاپیتولاسیون به نوعی نظام و رژیم حقوقی اطلاق می شود که در آن کشور مستعمره امتیازات زیادی را به شهروندان کشور صاحب نفوذ به بهانه حق توحش اعطا می نماید. ایران قبل از انقلاب 1357 در این چارچوب می گنجد. طبق مفاد این رژیم حقوقی به نظامی های امریکایی مستقر در ایران امتیازاتی از قبیل منع تعقیب قضائی، جزائی و معافیت از حقوق گمرکی اعطا گردید.

سومین شکل استعمار قیمومیت است. قیمومیت رژیمی است که در آن مردم کشور مستعمره توانایی اداره حاکمیتی خود را ندارند و جامعه ی ملل یا سازمان ملل اداره سیاسی آن را تا وقتی به بلوغ سیاسی برسند، به طور مستقیم عهده دار می گردد. قیمومیت فرانسه بر تونس براساس قرارداد فشدادر 1891 و قیمومیت فرانسه بر مصر و سوریه (کشورهای هلال خصیب) و فیمومیت امریکا بر عراق از سال 2003 که توسط سازمان ملل به رسمیت شناخته شد و به اشتغال مشهور گردید، شاهد مثال می باشد.

2. دومین ویژگی کشورهای جهان سوم آن است که شیوه تولید شان ابتدایی و معیشتی و اعظم فعالیت های اقتصادی آنها تولید مواد خام کشاورزی و معدنی و کمی هم صنعتی می باشد.لذا شامل نظریه دولتهای رانتیر می گردند. دولت های رانتیر، دولت هایی هستند که میزان قابل ملاحظه ای از رانت را از افراد یا حکومت های خارجی دریافت می کنند و معمولا با کسریموازنه تجاری روبرو هستند. یعن واردات آنها بیشتر از صادراتشان است و این کسری شان را از طریق فروش منابع طبیعی یا استقراض تامین می کنند. در نتیجه در آمد سرانه ی آنها که از توزیع تولید ناخالص ملی بر جمعیت بدست می اید، نامطلوب و نحوه آن هم غیرعادلانه است. اکثریت زیر خط فقر زندگی می کنند و اقلیت ناچیزی بیشتر ثروت جامعه را در اختیار دارند. طبقه متوسط هم در توده مردم سرریز می گردد. اگر کشورهای جهان سوم را از لحاظ شکلی به سه طبقه الیتها، طبقه متوسط و توده مردم تقسیم نمائیم طبقه متوسط از لحاظ کمی و کیفی در حال کوچک شدن می باشد در حالیکه کشورهای جهان اول و پیشرفته برعکس هستند.

3. سومین ویژگی جهان سوم ابعاد مورفولوژی یا جمعیت شناسی آنهاست. معمولا استاندارد نیستند و با افزایش بی رویه جمعیت مواجه اند. پیامدهای طبیعی اش بیکاری و مهاجرت است که نوعی چالش برای جامعه محسوب می گردد. این وضعیت موجب می گردد تا شهرها حجم و بی نظم گردند. در کنار شهرهای بزرگ و غیرمنظم زاغه نشینی و حلبی آبادها رشد فزاینده دارد. شکاف های اجتماعی از نوع عمودی و افقی (نژادی، مذهبی و طبقاتی) ویژگی بارز چنین کشورهایی است . لذا همواره نوعی سرگشتگی و عدم تعادل اجتماعی ولوث بودن امور در شاخص کمی و کیفی حاکمیت دارد. این پدیده در مقایسه با جوامع پیشرفته به شدت جهان سوم را آزار می دهد. در واقع بین تمایزات ساختاری تا چتر همبستگی، نوعی گسست همراه با اراده معطوف به قدرت متمرکز حاکم می گردد. براین اساس زندگی سیاسی سلیقه ای و شخصی می گردد. یعنی غیردموکراتیک. قدرت بر پایه دیکتاتوی، استبدادی، نظامی گری، و پدرسالاری شکل می گیرد.

4. چهارمین ویژگی جهان سوم آن است که احزابش فصلی هستند، گل آفتاب گردانند، حول قدرت شکل می گیرند. فاقد پایگاه اجتماعی اند، با یک شخصیت سیاسی متولد می شوند و با مرگ آن شخصیت فرومی پاشند. افراد مقوم احزاب هستند. احزاب کار ویژه های آشکار و پنهان خود را در کشورهای جهان سوم به خوبی ایفا می نمایند. علی رغم حضور احزاب در صحنه های سیاسی، کار ویژه آنها توسط نهادهای دیگر مانند دانشگاه، رسانه ها و صنوف دیگر مانند جامعه مداحان انجام می گیرد. حوزه های سیاسی متوجه ابرمرد است و بالاتر از آن جامعه هم منتظر یک قهرمان تا کشور را نجات می دهد. ساختار قدرت معطوف به سخت افزار و نه نرم افزار و دانایی است.

در حوزه سیاست بین الملل جهان سوم منفعلانه عمل می کند یعنی اتکاءاش بر نظام بین الملل بیشتر از مردم می باشد. در نتیجه ارتباطات تکنولوژیک منطقی و مدیریتی را با جهان پیشرفته و توسعه یافته برقرار نمی کند و سیاست مبتکرانه ای که بتواند بسترساز سرمایه گذاری خارجی باشد، را نمی تواند به ارمغان آورد. مشارکت سیاسی هم منفعلانه است. مفهوم مشارکت انفعالی آن است که این کشورها نمی توانند محیط امنیتی قابل انکار و با ثبات را از منظر داخلی یا خارجی بوجود آورند.

 

5. پنجمین ویژگی جهان سوم آن است که رفتار مردم قابل پیش بینی نیست. افراد شیفته قدرت می شوند. ارزش هایی مانند رحمت، عدالت و انسانیت کم رنگ است. کشور در معرض تنش، شورش، کودتا و یا جنگ های داخلی و منطقه ای قرار می گیرد. بخش اعظم جمعیت در روستا ساکنند و در اغلب موارد ساختار اجتماعی آن ها قبیله ای، نژادی، عشیره ای و سلسله مراتبی است. البته در این زمینه کشورهای جهان سوم با همدیگر متفاوتند. رهبرانی که قوی و کارآمد و یا کاریزما باشند یا وجود ندارد و یا توانایی انسجام بخشی را برای رسیدن به هدف ندارد. لازم به ذکر آن که بین خوب بودن و توانا بودن فاصله است. منطقی آن است که هر دو ارزش در یک نفر جمع باشد، لیکن معمولا در رهبران جهان سوم این مساله جمع نمی شود.

6. ششمین ویژگی جهان سوم از لحاظ مشروعیت سیاسی آن است اکثریت حامل مشروعیت سنتی و یا کاریزمایی اند؛ بعضی از آنها قدرتشان مبتنی بر شیخوخیت است (آذربایجان). بعضی دیگر مبتنی بر وراثت است (مصر) برخی مبتنی بر نظام گری است (پاکستان و ترکیه). در بعضی دیگر مشروعیت و مشارکت از نوعی انفعالی و خانوادگی، قبیله ای است (عربستان و کویت) و در برخی دیگر هم مشارکت انفعالی به حداقل و حتی به صفر نزدیک می شود (امارات عربی متحده، قطر، بحرین). اصولا در کشورهای جهان سوم تحریک اصولی و بنیادین برای اصلاح امور اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کم است و اگر هم باشد از نوع درونزاست بلکه تحمیلی و برونز است. طرح خاورمیانه بزرگ به عنوان نسخه آمریکا برای کشورهای عربی و مسلمان شاهد بر این مدعی است.

7. هفتمین ویژگی جهان سوم نیز آنها به یک تحول فرهنگی اجتناب ناپذیر است؛ شاخصه های این تحول عبارتنداز شکل گیری هویت ملی که مبتنی بر خودآگاهی ذهنی باشد، چرا که در پناه هویت ملی، فرهنگ عمومی شکل می گیرد. بنای فرهنگ عمومی عقلانیت، نظم و قاعده مندی است. ذهن پراکنده، غیرمنظم و قاعده ناپذیر در سطح فردی و جمعی راه به جایی نخواهد برد.پیشرفت و ارتقا علمی مشکل است و نیاز به تلاش گسترده و فکر وسیع دارد. مادامی که دیربه جلسه رفتن نشانه شخصیت باشد و یا تنها پاسخ به تلفن کسانی که منصب مهمی دارند، عذرخواهی نکردن به هنگام اشتباهات، پاسخگو نبودن و احساس غرور دایمی و خارج از منطق داشتن، عبور از چراغ قرمز را زرنگی دانستن و هیچکس را قبول نداشتن، افتخار باشد، معنایش ضعف هنجاری فرهنگ عمومی است. از مقومات فرهنگی ایرانی آن است که از سنین یادگیری افراد را با مفاهیم بی اعتمادی، مخفی کاری و کار موفق در صورت فردی بودن یا باندی و گروهی بودن و نه حزبی کارکردن آشنا می سازد. این نوع آموزه ها با توسعه و رشد در کشورهایی که نهایت لطف و هم فهمی و مدارا در بین اعضا خود بسط می دهند، مغایرت دارد. علاج این معضل در تبیین استراتژی تحول فرهنگی و بسط عقلانیت در فرهنگ فردی، عمومی و دولتی ست. آنچه حائز اهمیت است اینکه فرهنگ یک کشور در سطوح مختلف می تواند منشا خیر و مطلوب باشد. تولید منشا فرهنگی دارد. اینکه منبع ثروت، کار باشد یا تجارت و یا تولید به فرهنگ برمی گردد، سیاست هم منشا فرهنگی دارد. اینکه سیاستمداران ما انتقادناپذیرند، پاسخگو نیستند، پیام های مردم را درک نمی کنند و خط مشی خود را ادامه می دهند، منشا فرهنگی دارد. علم هم منشا فرهنگی دارد اینکه ادبیات دینی ما اصرار می ورزد که مسلمانان خود را به سلاح علم و لوازم دنیای دور «اطلب العلم و لوبآلسین» مجهز نمایند، منشا فرهنگی دارد. فرهنگ یعنی با وقار بودن. یعنی خلق و خوی عقلانی داشتن و نه نظام نمودن. تفاوت بین واقعیت با تظاهر آن است که تظاهر به واقع نمودن خیلی زود آشکار می شود.

 

تعریف جهان سوم

آلفرد سووی جامعه شناس معروف فرانسوی در مجله فرانس ابزرواتور در سال 1952 واژه جهان سوم را بکار گرفت. انقلاب فراسنه 1789 باعث گردید تا فرانسوی ها با واژه های مشابه مانند نیروی سوم، طبقه سوم و موضوع سوم آشنا شوند. اصولا انقلاب آگاهی بخش است. در تعریف انقلاب از دیدگاه حداکثرگرا و حتی دیدگاه حداقل گرا مفاهیمی خلق می گردند که راهگشایند. یکی از نها مفهوم طبقه سوم است. انقلاب فرانسه ره آورد طبقه سوم بود. دو طبقه دیگر در انقلاب فرانسه اشراف و بورژوا بوند. طبقه بی شان را طبقه سوم می نامیدند. این انقلاب در مقطع از زمان خود را به عنوان نماد و ترجمان طبقه سوم معرفی نمود. همواره چنین بوده است که فرانسوی ها در روابط بین الملل از وضع موجود احساس رضایت کامل نداشتند. در هجوم نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا و انگلیس به عراق در سال 2003، فرانسه تلاش زیادی نمود تا نیروهای ائتلاف ضد اشغال را تشکیل دهد و از نیروی سوم بهره جوید. واژه جهان سوم به تدریج توسط جنبش عدم تعهد در قالب نیروهای جهان سومی به استخدام گرفته شد. اساس و پایه جنبش عدم تعهد در کنفرانس باندونگ اندونزی به منور بسط همکاری های اقتصادی، اجتماعی ملل آسیا و آفریقا پی ریزی گردید. مارشال تیتو از وگسلاوی، گاندی از هند، قوام نکرومه از آفریقا، سوکارنو از اندونزی، جمال عبدالناصر از مصر از رهبران این حرکت و جنبش بودند. دو خط مشی اصلی آنها عبارت بود از:

الف) خطی مشی صلح طلبانه به رهبری هند که صلح و ثبات در روابط بین المللی را بر پدیده استعمار اولویت می داد.

ب) خط مشی مبارزه جویانه به رهبری سوکارنو که اولویت اول را به استعمارزدایی و مبارزه با فقر می داد.

پس از آن مفهوم جهان سوم در کلام مائوسه تونگ رهبر چین کمونیست (1959) در فضای وسیعی بکار رفت. وی جهان را به یک هرم سه مقوله ای تقسیم نمود؛ جهان امپریالیزم شامل ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، جهان دوم شامل اروپای غربی، ژاپن و کانادا که تابع منویات جهان اول است و بالاخره جهان سوم که الگوی کامل آن را در انقلاب کمونیستی چین می دید. مائو دهقانان و روستائیان را به مثابه نیروهای اصلی انقلاب می نگریست و آن ها را موظف می دانست تا شهرهای جهان امپریالیستی را به محاصر و تسلیم وادارند. اگرچه جهان سوم از دیدگه وی به شدت تحت سیطره و سلطه جهان اول هست. بتدریج پس از تشکیل سازمان ملل متحد و طرح نظریات توسعه و رشد، عقب ماندگی و در حال توسعه این الفاظ قرین واژه جهان سوم شدند. در حال حاضر گفتمان های جهان سومی در قالب شخصیت جهان سومی، فکر جهان سومی، ایدئولوژی جهان سومی و فرهنگ جهان سومی به صورت پارادایم درآمده است. همچنین الفاظی مانند شمال، جنوب و یا مفهوم شرق، غرب که اولی بیشتر معطوف به نگرش اقتصادی و ژئوپولیتیک بودن و دومی یعنی مفهوم شرق ـ غرب معطوف به ایدئولوژیک بودن است، قرین با مفهوم جهان سوم هستند. در حال حاضر کمیسیون شمال ـ جنوب سازمان ملل که دغدغه اصلی اش مباحث توسعه و رشد در کشورهای کمتر توسعه یافته و ارائه نسخه های تجربه شده برای ارتقای سطح زندگی مردم کشورهای جنوب است، حاکی از بار کمتر منفی آن نسبت به مفاهیم دیگر می باشد. بهر حال این واژه ها قرین و مشابه هستند لکن هر کدام از واژه ها معنای خاص خود را دارا می باشند.

 

مفهوم رشد و توسعه

رشد و توسعه بیشترین دغدغه مردم جهان سوم را شکل میدهد. آنها قالبی پارادایمی به خود گرفته اند و قرین پیشرفت و ثبات سیاسی می باشند. بسیاری از نخبگان ابزاری و علمی کشورها وقت و انرژی فکری زیادی را صرف آن می نمایند تا راه وافق دورنمای خود را پیدا کنند. این دو وازه ضمن حرمت و شان داشتن، نقاط تمایز زیادی را با هم دارند، رشد امری کمی انکارانه و توسعه امری کیفی انگارانه است. رشد پدیده ای ابزار گونه است ولی توسعه پدیده ای کیفی است. رشد اشخص پذیر ولی توسعه در ذات خود شاخص ناپذیر است. شاخص های رشد عبارتنداز تولید ناخالص ملی و درآمد سرانه که از تقسیم تولید ناخالص ملی بر کل جمعیت به دست می آید.

عده ای از محققین معتقدند کشورهایی که درآمد سرانه ی آنها از 2500 دلار بالاتر باشد توسعه یافته اند. کشورهایی که درآمد آنها پایین تر از این رقم باشد در قلمرو کشورهای توسعه نیافته محسوب می گردد. انتقادی که بر این گزاره وارد می شود آن است که جهان شاهد کشورهایی مانند کویت، عربستان، امارات هست که درآمد سرانه آنها گاهی از ده هزار دلار هم بالاتر است ولی توسعه یافته نیستند. احتمالا بتوان آنها را رشد یافته بحساب آورد. آنها درآمد بالای خود را از فروش نفت به دست می آورند. آنها دولت های رانتیر مبتنی بر اقتصاد نفتی که ظاهری آراسته ولی باطنی ضعیف دارند، قلمداد می شوند. مردم در این کشورها ه دولت به چشم یک پیمانکار نمی نگرند. در کشورهای پیشرفته برای دولت نقش پیمانکاری قائلند. پیمانکاری که باید از مردم (به عنوان کارفرما) مالیات بگیرد و در صورت برآورده نشدن انتظاراتش مواخذه شود. در کشورهایی که چنین دیدگاهی را پرورش می دهند، مردم به هنگام رنجیده شدن از موضوع خاصی در مقام اعتراض می گویند «من یک مالیات دهنده هستم» و نه آن که با فلان شخص مهم کشور فامیل هست. بار معنایی جمله من یک مالیات دهنده هستم، آن قدر زیاد است که هیچ جمله ای با آن برابری نمی کند. در دولت های رانتیر ارتباط بین مالیات گیری و نمایندگی کردن دولت از جامعه ضعیف است. یعنی دولت لزومی نمی بیند که به نمایندگی از خواستها و علائق مردم خود بپردازد، چون اتکا چندانی به دریافت مالیات از مردم ندارد.

بهرحال درآمد سرانه دولت های رانتیر می تواند بالا باشد، لیکن درآمد سرانه بالا حاکی از توزیع عادلانه ثروت بین گروه های مختلف نمی باشد. جامعه مطلوب و رشد یافته جامعه ای است که به طبقه متوسط بها بدهد و آنها بتوانند از لحاظ کمی و کیفی به تدریج و به صورت پله ای ارتقا یابند. طبقه متوسط در درون خود نخبه پروری می نماید. نخبه پروری باعث می گردد تا نظام سیاسی خود را با گردش نخبگان و چرخش الیتیزم همراه سازد.

در این صورت جامعه پویا و سرزنده می شود. جامعه پویا، جامعه ای است که در آن رفتار عقلانی معطوف به هدف حاکم باشد و فرهنگ فردی هم حالتی اثباتی به خود گیرد. در چنین جامعه ای گزاره های ذیل شاخص می گردند: «ماموران جمع آوری مالیاتی همگان را دروغگو نمی پندارند»، «فروشندگان در قالب مغازه داران سنتی و فروشگاه های زنجیره ای از دو شیوه برای محاسبه سود وزیان استفاده نمی نمایند» در چنین جامعه ای جلسات به موقع تشکیل و به موقع پایان می پذیرد و نه آن  که جلسات دیرتر از زمان اعلانی خود شروع و بعد از وقت به اتمام رسد. در چنین جامعه ای امور را به لحظات آخر احاله دادن و فرهنگ شب امتحانی از بن می رود. دانشجو مطالعه و درس خواندن را به شب امتحان موکول نمی نماید. در چنین جامعه ای افراد به بهتر از خودشان افتخار می نمایند و نه آنکه وی را تخریب سازند. افراد به سرعت احساسی و هیجانی نمی شوند. به نقدهای منطقی و منصفانه پاسخ های آسمانی نمی دهند. آنها افراد هم باند و گروه خود را ارج نمی نهند و حقوق شهروندی را پاس می دارند. در چنین جامعه ای برای مراجعه به ادارات و نهادها، اولین دغدغه فکری این نیست که قبل از رجوع به رابطه و آشنایی برای تسریع در امور بیندیشند. آنها به فرهنگ ایجاد نهاد، هنجار، نورمها، ارزش ها و نهادینه سازی فکر می کنند. در چنین جامعه ای پاسخگوی دولت در عمل و نه در سخنرانی ثابت می شود. در چنین جامعه ای رهبران از طریق اعمال و رفتار الگو می گردند و نه از طریق سخنرانی و سخن پراکنی، چون سخنرانی تاثیر استراتژیک ندارد و اگر هم داشته باشد برای چند ساعت مناسب است. در چنین جامعه ای گروه های تشکیل دهنده جامعه هر کس به کار ویژه خود مشغول است. نخبگان امنیت، آزادی های مدنی و رفاه اقتصادی را برای مردم به ارمغان می آورند. مردم هم در آرامش زندگی می نمایند. همه مردم علاقمند نیستند تا مناصب سیاسی به دست آورند و یا فیلسوف و عالم شوند. مردم می خواهند زندگی آرامی داشته باشند. در چنین جامعه ای مردم به استنباط های مشترک نسبی از مفاهیم می رسند و به زمان و الگوی بومی ارج می نهند. در چنین جامعه ای فقر  فوق العاده در کنار ثروت فوق العاده قرار نمی گیرد.

 

چند تئوری درباره توسعه

واژه توسعه یک دال شناور است که بر مدل های گوناگون انطباق می یابد. گاهی درونزداست و گاهی برونزا. واژه ای چند بعدی و مراتبی است. رابطه دال و مدلول از نوع ژله ای و بین الاذهانی است. روستو توسعه را فرایند چند مقوله ای شامل وضعیت سنتی، شرایط قبل از خیز اقتصادی، وضعیت خیز اقتصادی، مرحله بلوغ و وضعیت مصرف انبوه می داند. مراحل پنج گانه فوق معیار و شاخصی، نزد سازمان ملل متحد گردید. کشوری که بتواند رشد 6% سالیانه را دنبال نماید، طبق معیار سازمان ملل در خط توسعه قرار گرفته است. رابرت دال توسعه را در گرو افزایش ظرفیت سیستمی می بیند. این افزایش سیستمی منوط به تکثر منابع قدرت سیاسی است. تکثر منابع قدرت سیاسی یعنی بها دادن به سیاست های گروهی در مقابل سیاست های فردی و توده ای است. دادلی سیرز، توسعه را بهوبد زندگی اجتماعی معنا می کند یعنی اگر رقم شش درصد روستو در افزایش درآمد سرانه تحقق پیدا کند بایستی دید میزان فقر، بیکاری و نابرابری در آن کشور چه تغییراتی داشته است. مایکل تودارو، توسعه را مفهومی چند بعدی می داند که مستلزم تغییرات اساسی د ساختار اجتمعی، طرز تفکر مردم، نهادهای ملی و کاهش نابرابری و فقر مطلق است. در ین بستر مردم در سه مقوله تامین معاش، افزایش اعتماد به نفس و آزادی فرد متحول می گردند. مولف کتاب عقلانیت و آینده توسعه یافتگی، توسعه یافتگی را متوقف بر یک تصمیم سیاسی و حکومتی می بیند که به بسترسازی های فرهنگی نیازمند می باشد. تالکوت پارسونز توسعه را منوط به درک جامعه و علل تداوم آن یعنی ارزش ها، هنجارها، نقش ها که منجر به تجمع و تشکیل نهادهای اجتماعی می شود، می بیند. نکته حائز اهمیت آن است که اقتصاد دانان توسعه را در رشد اقتصادی و افزایش سطح رفاه زندگی معنی می نمایند، جامعه شناسان توسعه را در نظم و تعادل اجتماعی می بیند و سیاستمداران توسعه را در کارآمدی و مشروعیت نظام سیاسی ترجمه می نمایند. گروه های متفاوت ارزشها را مختلف می نگرند؛ عده ای ارزش را در رفاه و ثروت می بینند. عده ای دیگر در نظم و امنیت و عده ای هم ارزش را در اخلاق و گسترش معنویت معنی می کنند. کارل مارکس توسعه را انتقال کیفی یک وجه تولید به وجه دیگر تولید می بیند. در وجه تولید مطلوب دولت پژمرده می شود و مردم متناسب با نیازشان از مواهب جامعه منتفع می گردند و تمایزات طبقاتی از بین می رود. در پناه توسعه نیروهای تولید تغییر می یابد و به تبع آن ساخت حقوقی یا روابط تولید دچار تحول می شود. روابط تولید، دولت و ایدئولوژی متناسب با خود را می سازد. در این صورت سطح رفاه مادی افزایش می یابد. مثال از جامعه شناسی را می توان در افکار اسپنسر، امیل دورکیم، پارسونز، ماکس وبرواگوست کنت یافت. آنها توسعه را تکامل پله ای و مرحله ای در سه مقوله فرد، جامعه و علم جستجو می نمیند. اگوست کنت مراحل تکامل را شامل مرحله تخیلی، فلسفی و تحققی نشانه روی می نماید. در مرحله تحققی تشکل اجتماعی که متولی توسعه باشد، شکل می گیرد.

مثال از سیاست را می توان در افکار آلن تورن فرانسوی، ساموئل هانتینگتون و لوسین پای یافت. آنها توسعه ی مطلوب را در انعطاف پذیرتر شدن ظرفیت سیستم سیاسی می بیند به طوری که خواسته ها و مطالبات مردم در پاسخگویی دولت تجلی یابد. به طور کلی توسعه معلول بحران و معضل است. اکثر کشورها علاقه مند به عبور از بحران ها و مشکلات هستند، براین اساس ضابطه مند و برنامه ریزی چهار و پنج ساله حرکت می نمایند. در این برنامه ها سیاست های تعدیل اقتصادی، خصوصی سازی و یا تحول بخشی در مقوله فرهنگ را تعین و در این رهگذر سعی می نمایند تا به تعادل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برسند. لکن اکثر آنها ناموفقند احتمالا علت ناموفق بودنشان تقلیدی و الگوبرداری باشد، آنها به هنگام عملیاتی نمودن شاخص ها، دچار گسست و سرگشتی می گردند. سرگشتگی آنها منجر به عدم تعادل و گسترش ناهنجاری های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می گردد.

مقولات توسعه از سه جریان پیروی می نماید. آنها عبارتنداز:

الف) جریان سینوسی یا چند خطی، ب) جریان تک خطی، ج) جریان ساختی.

جریان سینوسی توسعه یعنی عبور از مراحل منظم و پله ای. شاید بتوان این جریان را در افکار مارکس، ماکس وبر، روستو، اگوست کنت، برینگتون مور، سریل بلاک، دورکهایم، فردیناند تونیس جستجو نمود. سریل بلاک توسعه را چهار مرحله می داند؛ که عبارتنداز:

1. ظهور جریان نوگرا و جنگ با سنت، 2. پیروزی نوگرایی و ایجاد رهبری طرفدار نوگرایی، 3. تحول عظیم اقتصادی و اجتماعی، 4. یکپارچگی جامعه که به بستر همبستگی و تعادل اجتماعی منجر می شود.

جریان دوم یعنی تک خطی منظور آن است که الگوی واحد برای همه کشورها وجود دارد. کشورها در صورتی که خواهان موفقیت باشند، باید از الگوی واحد که قبلا پاسخ مثبت به بحران ها داده است، پیروی نمایند. دیوید مک مکللند، دانیل لرنر، سرینیواز و جرالد بریز و سه شیوه «انقلاب از پایین»، «انقلاب از بالا» و «انقلاب کمونیستی» و همچنین آلکس اینکلز در «مدرن شدن»، ایچ من در نوگرا شدن عقلانی پشتوانه جریان تک خطی توسعه هستند.

دانیل لرنر می گوید: برای آنکه جامعه را نو کنیم بایستی روی افراد  منابع انسانی سرمایه گذاری نمایم بدین نحو که همدلی و مشارکت را در فرد برانگیزانیم. دیویدمک مکللند نوسازی جامعه را به عامل فرد و فردیت تقلیل می دهد. برای آن که فرد رشد نماید باید انگیزه پیشرفت به وی دمیده شود. در این صورت افراد عامل نوسازی جمعه می شوند. فکر غالب در اکثر کشورهای جهان سوم توسعه را در غربی شدن تعریف می نماید. عربستان سعودی توسعه را در فرایند غربی شدن طی می نماید. سعودی طبق بند پنجم قرارداد العقیر که بین دولت انگلستان به نمایندگی عبدالله فیلپی از طرف لورنس و حاکم منطقه نجد یعنی عبدالعزیز ابن سعود منعقد شد، بر سراسر عربستان سعودی حاکمیت یافت. وی حرکت به سمت غرب گرایی و غربی شدن را درپیش گرفت و رشد اقتصادی را به معنای توسعه اقتصادی قرارداد. به واسطه استخراج نفت، عربستان سعودی یکی از کشورهای بزرگ و ثروتمند منطقه خلیج فارس شد.

ایران زمانی به قول گراهام فولر د راستای نظریه مکنیدر مرکز جهان بود ولی بعد از آنکه فتحعلی شاه با ناپلئون بناپارت قرارداد فین کن اشتاین را امضا کرد و استراتژی انگستان در قرن هجدهم و نوزدهم تسلط بر شبه قاره هند و تسلط بر دریاها بود و ایران می توانست راه نفوذ به هند باشد، انگلستان به همراه روسیه، سیاست مهار، تضعیف و تصغیر ایران را در دستور کار خود قرار دادند. قراردادهای گلستان و ترکمنچای و پاریس منجر به جدایی بسیاری از شهرهای ایران در شمال و افغانستان در شرق در راستای سیاست تضعیف و تصغیر ایران گردید. در دوره رضاخان نوعی سابقه برای الگوبرداری از قرارداد غرب با ترکیه به وجود آمد. ایران در مراحل ابتدایی ترکیه را الگوی خود قرارداد ولی نهایتا در فرایند غربی شدن سرعت بیشتری به خود گرفت.

جرالد بریز هم نوسازی را شهری شدن تعریف می کند. همچنین در تحلیل فرایند توسعه کشورها در مقوله تک خطی می توان به جریانات سه گانه ذیل اشاره نمود:

انقلاب از پایین:

پروسه انقلاب از پایین یعنی رشد و توسعه در کشورهایی که به لیبرال دمکراسی مشهورند. پروسه انقلاب در این کشورها بدین نحو شروع گردید که اشراف به دو دسته تقسیم شدند. اشراف درجه یک با پادشاه موتلف شدند و اشراف درجه دو با طبقه بورژوا که بی شان ولی ثروتمند بودند، متحد گردیدند. آنها با ائتلاف اشراف درجه یک و پادشاه به مبارزه پرداختند. در انگلستان این مبارزه، بین کرامول که رهبری اشراف درجه دو و بورژوا را در پارلمان برعهده داشت و چارلز اول که پادشاه و رهبر اشراف درجه یک را برعهده داشت، به وقوع پیوست. کرامول در این مبارزه پیروز شد و نهضت مرتع داری و صنعت پشم در انگلستان رشد نمود. این دو یعنی نهضت مرتع داری و صنعت پشم پایه توسعه در انگلسان شدند. ایالات متحده امریکا شاهد جنگ های انفصال بود. در یک طرف شمال و در طرف دیگر جنوب قرار داشت. شمال صنعتی بود و جنوب کارگری. جنوبی ها به صنعت شمال و شمالی به پنبه جنوب نیازمند بودند. لذا از همدیگر منفصل نشدند بسیاری از مردم پس از پیروزی شمال به سمت غرب رفتند و فضاهای بزرگی را در بخش کشاورزی اشغال نمودند. امریکا در وضعیت مرکانتلیسمی قرار گرفت یعنی تجارت منبع ثروت گشت در حالیکه منبع ثروت از دید مارکس کار و از دید اقتصاددانان تولید است.

جریان دیگر انقلاب از بالا است. این پروسه یعنی رشد و توسعه در کشورهایی که به ظهور فاشیزم منجر شد. آلمان زمان بیسمارک و ژاپن دوره سامورایی ها شاهد بر مدعی هستند. قبل از انقلاب میجی در سال 1868 شوگن ها در حاکمیت بودند. در دوره شوگنها خانواده های زیادی مانند میتسوبیشی و میتسوئی در ژاپن رشد و بورژوا گردیدند. به واسطه تحولات توسعه ای در غرب ناگهان دروازه های ژاپن به روی کشورهای دیگر بسته شد و در نتیجه نارضایتی عمومی افزایش یافت. این نارضایتی منجر به اتحاد اشراف، بورژوا و سامورایی ها گردید و سرآغازی بر انقلاب میجی شد. آنها شوگنها را سرنگون امپراطور میجی را تقویت کردند. اقداماتی از قبیل اصلاحات ارضی، آموزش و پرورش، باز شدن دربها به سمت غرب در این دوره رشد یافت. بعدها خرده بورژواها و سامورایی ها که بدنه ارتش را شکل می دادند از وضع موجود ناراضی گشتند و جنبش فاشیزم را شکل دادند. آنها اعتراضات عظیمی بر علیه صنایع بزرگ به نمایش گذاشتند. نهایتا افسران جوان نخست وزیر و تعدادی از رهبران صنایع را محاکمه و به قتل رساندند. آنها با بسیج دهقانان از دوران طلایی شوگنها صحبت می نمودند. بعدها در جنگ دوم جهانی مک آرتور آمریکایی دموکراسی وارداتی را بر ژاپنی ها تحمیل نمود. دست به تسویه ارتش زد و اصلاحات ارضی به راه انداخت

جریان سوم در مسیر تک خطی طریقه کمونیستی است. این جریان بر انقلاب روسیه که انقلابی برای توسعه بود قابل انطباق است. روسه از دو طبقه اشراف و دهقانان شکل گرته بود. تاریخ روسیه همواره شاهد نزاع این دو طبقه یعنی اشراف و دهقانان بوده است. وقتی دنیای غرب روبه رشد و توسعه گذاشت رومانوفها در روسیه که نسبت به منچوریها در چین و قاجارها در ایران بازتر فکر می کردند، غرب را به عنوان الگو قرار دادند. دو طیف از روشنفکری در روسیه بوجود آمد: الف) آنهاییکه طرفدار لیبرالیزم شدند. ب) آنهایی که طرفدار مارکسیسم شدند. هر دو گروه علاقه مند به توسعه در روسیه بودند. نهایتا گروه دوم پیروز شدند و مسیر کمونیستی را در سال 1917 شروع و در سال 1990 این جریان در شوروی سابق به موزه تاریخ پیوست.

جریان سوم توسعه مقوله ساختارگرایی است. ساختار گرایان بیشترین تاکید و اولویت را به ساخت می دهند و در قضاوت پدیده نقش ناظر بی طرف را ایفا می نمایند. ساخت آن چیزی است که موجب تداوم جامعه می شود، گاهی قانون و عقل موجب تداوم جامعه است. در این صورت قدرت ساخت است، قانون ساخت است. روی دیگر سکه ساخت نحه پذیرش مردم است. اگر پذیرش مردم نسبت به حکومت براساس عقلانیت و قانون باشد مشروعیت حکومت قانونی و عقلانی است. اگر پذیرش مردم نسبت به حاکمیت براساس سنت باشد، مشروعیت آن سنتی است. نحله ساختی بیترین تاکید خود را بر ایستارها می نهد. ایستار یعنی باور  تمایل. مشهور آن است که ایستار جوامع سنتی از نوع احساسات و عواطف است. ایستار جامعه مدرن از نوع عقلانیت است. ایستار جوامع سنتی وابستگی فرد به جمع است. وابستگی فرد به قبیله و اجتماع است ولی ایستار جامعه مدرن به خودگردانی است. به خود متکی بودن است. ایستار جوامع سنتی خاص گرایی است. یعنی قوانین سلیقه ای است. قوانین هنجاری و ضابطه ای نیست. ایستار جوامع مدرن قوانین عام است. ایستار جوامع سنتی در باب ارزش ها رابطه سالاری است ولی ایستار موجود در جامعه مدرن شایسته سالاری است. یعنی توانایی و مدیریت فرد ملاک و محک است. ایستار جامعه سنتی متداخل بون امور است. یعنی کارها متداخل و وظایف نامشخص است ولی در جوامع مدرن امور تفکیک شده است. ایستار حاکم بر جوامع مدرن از تصمیمات الحاقی و افزایشی از نوع بخش بخش می باشد. در واقع این جریان خواهان استحکام جامعه و تشکل های اجتماعی است. تشکل های اجتماعی باعث می گردد تا سیاست گذاری و نظام فکری و اجتماعی رونق پیدا نماید. اصولا اجرای هر سیاست سازمان و سامان خودش را می طلبد. تشکل اجتماعی یعنی شفاف بودن جهت گیری کل سیستم. این پدیده حاصل نمی گردد مگر با اندیشه های منظم، قانونمند، سیستماتیک و علمی و به دنبال آن رهیافت عملی امکان پذیر خواهد شد. وقتی جامعه به سامان رسید و پویا گردید، در کنار نخبگان قرار می گیرد. نخبگان در سایه اندیشه های خود جامعه را هدایت می نمایند. در این حالت جامعه و نخبگان می دانند که در طی زمان دچار تنوع ساختاری می گردد. تنوع ساختاری یعنی گسست و عدم تعادل اجتماعی، لیکن در جامعه پویا چتر همبستگی که نماد انسجام و پیوستگی است. گسستها را ترمیم می نماید. در این صورت جامعه خواهان رشد و توسعه درون زا می گردد. گاهی هم اتفاق می افتد که جامعه خواهان توسعه درونزا نباشد، بلکه از طریق وابستگی بخواهد به رشد و توسعه برسد. وابستگی بر دو نوع است: وابستگی شکلی و وابستگی ساختاری. منظور از وابستگی شکلی آن است که رابطه دو دولت از لحاظ شکلی به هم وابسته است. با توجه به اینکه در نظریه وابستگی فاکتور اقتصاد با فاکتور سیاست و محیط بین الملل با عطف نظام سرمایه داری بین الملل به هم تنیده شده است وابستگی شکلی اولویت را به روابط خارجی می دهد.

 

مفهوم بحران هویت

بحران هویت حاصل تعارض تعلقات نژادی و یا فکری که رنگ و بویی از ساختار فرهنگی دارد ب وفاداری های ملی است و هنگامی بروز می یابد که این دو در تضاد با هم قرار گیرند. بنابر نظر میشل فوکو هویت یک دال و بر چند مدلول سیال منطبق می شود. جرج سانتایا معتقد است ملتی که تعلق خاطر و هویت نداشته باشد محکوم به تکرار گذشته خود در آینده است. تعلق خاطر و هویت همان نظام روابط و نمادهاست که متوقف بر خودآگاهی ذهنی است. نظام روابط سمبل هایی عینی دارد که عبارتنداز: متغیر ثابت شامل جنسیت، نژاد و قومیت. متغیر غیرثابت شامل محل اقامت، تابعیت و شغل.

هویت در دو بستر معنا می یابد:

الف) در بستر فردی و اجتماعی که مبنایش دو مقوله است: مقوله اول؛ خصلت هاییکه فرد را به آن می شناساند. مقوله دوم؛ خصلت هایی که دیرگان به فرد نسبت می دهند. در سطح اجتماعی هم هویت خصللت های جمعی است که گروهی یا نهادی فرد را عضو آن گروه بدانند.ب

ب) عناصر معرفتی در ضمیرخودآگاه گروهی که افراد دیگر آن گروه را متمایز می سازد. شاید بتوان چندگونه تحلیل از هویت ارائه داد که در اینجا به یک نمونه اشاره می شود.

تحلیل گفتمامنی

در تحلیل گفتمانی هویت با مقوله معنادهی مرتبط می شود. و یا واژه هایی مانند استمرارها، عدم استمرارها، سنت ها، بدعتها، تکرار و انقطاع تنیده شده است به زبان ساده تر هویت یابی محصول موقعیت و منزلتی است که آبژه (مفهوم) در حریم گفتمان کسب می کند. آیا شخصیت فرد استمرار بل است. آیا از خود می گریزد و در پناه دیگری آرام می گیرد. چقدر و چه میزان از خوداتکایی برخوردار است. معمولا هویت یابی معلول سه عنصر است: الف) نمادها و ارزش های جمعی، ب) رهیافتی شدن نمادها و ارزش ها برای تمیز گروه ها از یکدیگر، ج) پیوستگی نمادها با هویت ملی که نزد همه یافت می شود. در این صورت تبیین کنش متقابل فرد و جامعه به دست می آید.

در بستر روانشناسی هویت عبارت از حالتی که فرد بتواند تصوری از ثبات و یگانگی خودش با تصوری که دیگران از او دارند، داشته باشد و بین این دو یک نوع هماهنگی ایجاد کند. کلمه بحران از واژه یونانی Crisis ریشه می گیرد و به معنای انسداد در ادامه حیات و فعالیت به کار می رود. این کله در طب هم کاربرد دارد و به معنای ناکارآمد شدن بدن بیمار ترجمه می گردد. این واژه در دهه پنجاه میلادی در علوم رفتاری و طبیعی به علوم اجتماعی وارد شد. کاربرد وسیع این کلمه در دهه شصت میلادی در علوم سیاسی با نظریه هایی مانند نظریه تصمیم گیری و نظریه سیستمی حالت اجرایی پیدا کرد. وقوع بحران هویت یا بحران فرهنگی در کشور جهان سومی مانند ایران می توانند تبعاتی همراه داشته باشد که به طور خلاصه به بعضیا ز آنها اشاره می شود.

الف) اختلاف هنجاری

مقوله هویت با بنیان ذهنی و تعریف فرد از خود و نسبت سنجی او با جامعه در ارتباط است. جامعه ای که دچار بحران هویت شود به طور طبیعی دچار اختلال هنجاری می گردد و این هنگامی است که دگرگونی ها عمیق، وسیع و شتابان آن جامعه را دچار آسیب سازد. جوامع در حال گذار معمولا شکننده هستند. چون می خواهند از یک سطح ثبات به سطح بالاتری ارتقا یابد لذا وارد دروه سرگشتگی یا عدم تعادل م گردند. در این صورت یا نظم هنجاری به هم می خورد یا اینکه هنجارها شکسته می شود. مراتب اختلال هنجاری عبارتنداز:

1. هنجارها قطبی شوند، 2. هنجارها متضاد گردند، 3. هنجارها ناپایدار شوند یا تناقض منطقی پیدا کنند، 4. بی هنجاری حاکم شود یعنی جامعه جهان سومی دچار فقان قواعد هنجاری شود، 5. هنجارها ضعیف شوند بدین معنا که در تعهد افراد نسبت به هنجارها رکود حاصل شود و یا اینکه علاقه افراد نسبت به قواعد اجتماعی کم شود. برای مثال در آغاز  قرن بیستم مظاهر تجدد طلبی از غرب به ایران راه یافت. پارچه ای فرنگی جای پارچه های ایرانی را گرفت. مصرف چای و شکر از عهد ناصری به بعد اندک اندک جای خودش را در زندگی روزانه ایرانیان پیدا کرد و به صورت یک عادت عمومی درآمد. واژه های سماور از زبان روسی وارد زبان فارسی شد. به تدریج مردهای شیک پوش به سبک فرنگی وارد خیابان ها شدند و زنن متجدد تغییراتی در لباس و چادر خود دادند. خیابان لاله زار تهران مرکز زندگی متجدد شد. چند کارخانه اتومبیل سازی شبعه های کوچکی در تهران گشودند که نخستین آن فورد بود. بانک شاهی پدید آمد. این بانک بلیط اسب دوانی انگلستان را به مشتریانش عرضه می کرد. به دنبال همه این بحث ها چند انجمن ادبی پیدا شد. این انجمن های ادبی آثار ویکتورهوگو، تولستوی، والتراسکات و لئوباروی را ترجمه کردند.

 

ب) دومین پیامد بحران هویت ظهور انجمن های مذهبی متفاوت با گفتمان مسلط است در این شرایط انجمن های جدید مذهبی شکل می گیرد. شرایطی مانند پلورالیزم دینی، کثرت گرایی و معرفت شناسی جدید، ضعف روحانیت در باز تولید مفاهیم انسجام بش و جدید، نارضاتی از تفسیر و قرائت موجود از دین، موجب می شود تا انجمن های جدیدی رشد کند که این انجمن ها ادعای برداشت جدیدی از دین می کنند. معمولا برداشت این انجمن ها از دین اصولا دین فرد گرایانه و غیرسیاسی و بیشتر معنویت گراست. چنین وضعیتی در پناه عوامل کاتالیزور ذیل سریعتر به وجود می آید.

تجربه حکومت دینی، رشد عقلانیت، توسعه و نوسازی و روند آن و جهانی شدن عوامل باعث می شود تا شک و تردید ذهن و روح دینداران را فرابگیرد. برای پاسخ به این شک و تردید باید قرائت جدیدی با چشم انداز نو ارائه شود که در این چشم انداز نو دین نسبت خود را با پیرامونش مورد بازنگری قرار دهد. این می توانند منجر به دین غیرسیاسی و حتی دین غیرحکومتی گردد.

 

ج) پیامد سوم، ناتوانی در اقناع افکار عموم است. در پناه این پیامد مردم به توجیهات و توضیحا نظام سیاسی برای عملکرد خود و توجیهاتش اعتماد کافی بدست نمی آورند. حکومت تلاش می کند تا اقداماتش را توجیه کند ولی با پذیرش مردم روبرو نمی شود. لذا حکومت در چالش بزرگ با افکار عمومی قرار می گیرد. به نحوی که ذکر هرگونه دلیل و اقامه و هر نوع استدلال مانند هیزمی است که آتش بی اعتمادی را فزون تر می سازد. سیستم اطلاع رسانی و نحوه پاسخگویی به مردم نظام را با بحران اقناع سازی روبرو می کند. بدین نحو که اطلاع رسانی قطره ای یا دیرهنگام و یا متناقض که مخصوصا به مباحث جناحی و گروهی ارتباط داشته باشد نظم را با مشکل مشروعیت روبرو می سازد. به عبارت بهتر میان هویت و مشروعیت و میزان توانایی یک دولت در اقناع سازی افکار عمومی رابطه مستقیم وجود دارد. از پیامدهای ناتوانی در اقناع سازی روی آوردن مدام به پیام ها و وسایل ارتباط جمعی بیگانه است که در نتیجه بحران هویت تشدید می گردد. در این صورت محیط آماده سازی پذیرش هرگونه توهم و براین اساس مقاومت افکار عمومی در برابر توجیهات سیاسی بالا می رود. یعنی بین اعتماد و مقاومت برای عدم پذیرش رابطه ای معکوس وجود دارد.

 

د) رادیکالیزه شدن بخشی از گروه های مذهبی در جامعه ایران یکی از پیامدهای بحران هویت است. بدین نحو که بعضی از گروه های مذهبی بر آرمانگرایی های بی پایان خود پافشاری می کنند. لاجرم وقتی به مقصد نمی رسند، خود را در تعارض با وضع اجتماعی موجود می بینند. چنین افرادی که نمی توانند وضع اجتماعی موجود را تحمل کنند ناچار به سمت افراط گرایی شتابان گرایش پیدا می کنند به نحوی که جز پرخاشگری و ستیز با اجتماع راهی برای اصلاح نمی یابند. انتظارات اینها بالاست و باز تولید ارزیابی هایشان نسبت به جامعه منفی است. لذا شکاف بین این دو، مرز تعارض و تخاصم را غلیظ و تخاصم را غلیظ می نماید و راه را برای هرگونه آشتی می بندد.

 

محدودیت های ساختاری جهان سوم در چالش های آینده

اندیشمندان و متفکران جهان سوم رو به پیشرفت و ترقی دارند. تمایل آنها و نگاهشان در دهکده جهانی به کشورهای توسعه یافته است. زمانی دغدغه فکری اشان جنگ و صلح بود لیکن چالش های امروزی آنها را وادار نمود تا راه های وصول به صلح را در مدرنیته، پیشرفت و رفاه در تمام ابعاد جستجو نمایند. لذا هر کدام به طریقی با موضوع برخورد می نمایند. عده ای مدرنیته و غرب را در هم تنیده می بینند، عده ای مدرنیته را پیامد غرب می نامند و دیگران مدرنیته و غرب را متفردانه می دانند. همگی متفق بر امتیازات مثبت مدرنیته در جهان فعلی هستند، اما در شناسایی مدرنیته و پیشرفت، منظرهای متفاوتی دارند. یکی عقلانیت را ممیز مدرنیته می داند. دیگری مدرنیته را با اسنان محوری تشخیص می بخشد و توضیح می دهد که در تاریخ جدید غرب بشر دیگری پدید آمد که خود قانون گذار بود و به اقتضای امکانات، وضع قانون نمود. این تفکر عصر جدید را عصر سلطنت انسان می داند. سلطنتی که به نفسانیت و انانیت او منجر می شود. لیکن به هر حال مفهوم مدرنیته را معادل وضعیتی تمدنی و فکری می داند که می تواند خدشه پذیر هم باشد. خدشه پذیری را با مفهوم پست مدرن که بازخوانی مدرنیته است، معرفی و اعلان می نماید که عمود و خرگاه تجدد ترک خورده و غیرقابل اعتماد گردیده است.

عده ای هم مدرنیته را پروژه ناتمام می دانند که ه تبعیت از هابرماس می گویند باید حاکمیت مدرنتیه بر تمامی ابعاد زندگی فردی و جمعی بسط یابد تا پروژه به سلامت به انتها رسد. موافقین و منتقدین بر مدرنیته، آن را با اهمیت یافته اند که یا تمجید می کنند و یا نقد. در هر دو حالت مدرینته، پیشرفت و توسعه را باید فرصت تلقی نمود و با شناخت این فرصت به تمام جنبه های آن پرداخت. ترجمان چنین فرصتی در شناسایی نظریه های توسعه ای است که تاکنون سه مکتب عمده تمام تلاش خود را به آن اختصاص داده است. مکتب نوسازی، مکتب وابستگی انقلابی و مکتب نظام جهانی سه مکتبی هستند که بحث های توسعه ای را در مرکز تحلیل و تبیین خود قرار داده اند. کشورهای جهان سوم و اندیشمندان آنها با عنایت به محدودیت های ساختاری خود نیاز به شناسایی این مکاتب برای بومی سازی هستندو در غیر این صورت چالش های آینده آن ها را دچار سردرگمی خواهد ساخت و بی ثباتی ها یکی بعد از دیگری به سراغ آنها خواهد آمد.

شناخت این مکاتب یعنی فرصت سازی. زیرا سیر تطور و تکامل این مکاتب هم تدریجی بوده و هم مصون از انتقاد نیستند. نقد سازنده باعث گردید تا این مکاتب با ایجاد تغییر در نگرش اولیه به حیاتی دوباره دست یابند. بومی سازی آنها در جهان سوم یعنی شناخت اصول استراتژی آنها نسبت به توسعه و سازوار نمودن آن اصول با فرهنگ بومی و متناسب با ساختارهای محدود خودی. مفهوم توسعه از جمله موضوعاتی است که علیرغم ضرورت و عینیت آن در ادبیات سیاسی کشور ما و بسیاری از کشورهای جهان سوم، هنوز جایگاه خود را باز نیافته تعریف پارادایمی خود را به دست نداده است به طوری که اکثرا بدون توجه به مفهوم بندی دقیق آن در چارچوب مکاتب مختلف فکری استفاده می نمایند.

 

مکتب نوسازی

مکتب نوسازی را می توان محصول تاریخی سه رویداد مهم در دوران بعد از جنگ جهانی دوم به شمار آورد. اولین رویداد، ظهور ایالات متحده به عنوان یک ابر قدرت بود. در حالی که جنگ جهانی موجب تضعیف سایر کشورهای غربی چون بریتانیا، فرانسه و آلمان شده بود. ایالات متحده قدرتمندانه از جنگ قدم بیرون گذاشت و با اجرای طرح مارشال برای بازسازی اروپای جنگ زده به یک رهبر جهانی مبدل گردید. یعنی امریکا در ده 1950 عملا مسئولیت اداره امور همه جهان را برعهده گرفت.

واقعه دوم گسترش جنبه جهانی کمونیسم بود. اتحاد شوروی نفوذ خود را نه تنها در اروپای شرقی حتی در چین و کره در قاره آسیا نیز گسترش داده بود. رویداد سوم، تجزیه امپراطوری های استعماری ـ اروپایی در آسیا، آفریقا و امریکای لاتین بود که موجب ظهور شمار زیادی از کشور ـ ملت های جدید در جهان سوم گردید. این کشورهای نوظهور هر یک به دنبال الگویی برای رشد و توسعه اقتصادی و همچنین اعتلای ساسی و استقلال خود بودند. در یک چنین زمینه ای نخبگان سیاسی در امریکا اندیشمندان علوم اجتماعی را به مطالعه کشورهای جهان سوم ترغیب نمودند.

دهه 1950 شروع شکل گیری مکتب نوسازی است. این مکتب از همان بدو پیدایش خود در جستجوی یک تئوری بود لذا از دو نظریه تکامل گرایی (Evolutionary Theory) و کارکرد گرایی (Functionalism Theory) بهره گرفت. در واقع بنابراین مکتب نوسازی یک تلاش مشترکی است که از سوی رشته های مختلف علمی برای بررسی چشم اندازهای توسعه در جهان سوم به عمل آمده است. هر یک از رشته های علمی مزبور به شیوه خاص خود با بازشناسی و طرح مسائل مهم و کلیدی مربوط به توسعه می پردازد. مثلا جامعه شناسان توجه خود را بر دگرگونی متغیرهای الگویی و تمایز ساختاری متمرکز ساخته بودند که می توان به مطالعات تالکوت پارسونز و نیل اسملسر اشاره کرد. اقتصاددانان نیز بر اهمیت بخشیدن به سرمایه گذاری های مولد پای می فشارند مانند مطالعات روستو و نظریه مراحل رشد اقتصادی. اندیشمندان علم سیاست هم بر ضرورت بالا بردن ظرفیت نظام سیاسی تاکید می نمیند.

علی رغم ماهیت چند رشته ای مکتب نوسازی، محققین مختلف آن در دو دسته از فرضیات برای بررسی توسعه در جهان سوم اشتراک نظر دارند:

1. اولین دسته از فرضیات مشترک پژوهشگران نوسازی، عبارت از مفاهیم خاص است که آنان از نظریه تکامل گرایی اروپایی اقتباس کرده اند و بر پایه چنین فرضی ویژگی های ذیل را به طور ضمنی در نظریات خود وارد ساخته اند:

الف) نوسازی یک فریند مرحله به مرحله  است.

ب) نوسازی یک فرایند تجانس آفرین است یعنی گرایش به همگرایی در میان جوامع را افزایش می دهد.

ج) نوسازی یک فرایند اروپایی یا آمریکایی شدن است.

د) نوسازی یک فرایند غیرقابل بازگشت است.

هـ) نوسازی یک فرایند رو به پیشرفت است.

ز) نوسازی یک فرایند طولانی است، یعنی یک تغییر تدریجی و تکاملی است نه یک تحول انقلابی.

2. دومین دسته از فرضیات مشترک میان پژوهشگران نوسازی از نظریه کارکرد گرای اقتباس شده و بر پایه چنین فرضی مفهوم نوسازی را با مشخصات زیر ارائه کرده اند:

الف) نوسازی فرایندی نظام یافته است.

ب) نوسازی فرایندی انتقال دهنده است.

ج) نوسازی فرایندی درون زا است.

 

پیامدهای نظریات نوسازی در زمینه سیاست گذاری:

1.   این نظریات ابتدا در چارچوب نقش جدیدی که ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم برای رهبری جهان برعهده گرفت معنی پیدا کرد. لذا کشورهای جهان سوم و عقب مانده برای هدایت و راهنمایی خود به کشورهای آمریکا و اروپا مراجعه نمایند.

  1. بنابر تشخیص این نظریات، تهدید کمونیسم در کشورهای جهان سوم مشکل مهمی بر سر راه نوسازی آنان به وجود آورد. لذا کشورهای جهان سوم باید از همان مسیری که ایالات متحده عبور کرده گذر نمایند و از کمونیسم فاصله بگیرند.
  2. نظریات نوسازی به سیاست کمک های خارجی ایالات متحده برای انجام اصلاحات مشروعیت می بخشند.

 

مطالعات اولیه و کلاسیک نوسازی

1. مطالعه مک کلند در مورد انگیزه پیشرفت

مک کلند معتقد است که برای اعتلای توسعه اقتصادی در کشورهای جهان سوم باید انگیزه پیشرفت را در میان کارفرمایان و مدیران صنعتی این کشورها تقویت نمود و این کافی نیست که ایالات متحده تنها به تامین نیازهای مالی، تکنولوژی و مشاوره فنی برای کشورهای جهان سوم بپردازد بلکه این کشورها نیازمند گروهی از کارفرمایان صنعتی با انگیزه های قوی پیشرفت هستند که بدانند چگونه کمک های خارجی را به سرمایه گذاری های مولد تبدیل نمایند. فرض مک کلند این است که هرچه ارتباط و تماس کشورهای جهان سوم با کشورهای غربی به شکل ارتباط های آموزشی و فرهنگی بیشتر باشد مردم این کشورها آسانتر می توانند به سطحی بالا از انگیزه پیشرفت دست یابند.

 

2. مطالعه اینکلس در مورد انسان های متعدد

اینکلس به کشف الگوی ثابتی از انسان های متجدد در میان کشورهای مختلف نائل آمد. از نظر اینکلس برخی ویژگی های مشترک در میان انسان های متجدد عبارتنداز:

1.      آمادگی برای پذیرش تجربیات جدید

  1. داشتن استقلاب هرچه بیشتر از چهره های صاحب اقتدار
  2. اعتقاد به علم
  3. تحرک گرایی
  4. استفاده از برنامه ریزی دراز مدت
  5. وارد شدن در سیاست مدنی

به نظر اینکلس نوسازی لزوما موجب بروز فشارهای روانی در میان مردم جهان سوم نمی گردد.

 

3. مطالعه بلا در مورد مذهب توکوگاوا

بلا به عنوان یکی از شاگردان پارسونز برای مطالعه رابطه مذهبی و جامعه نوین صنعتی در ژاپن به بسیاری از مفاهیم کارکرد گرایی رجوع می کند. به اعتقاد وی بدون داشتن ارزش های نوین اقتصادی مانند عقلانیت ابزاری، عام گرایی و اکتساب غیرممکن است بتوان اقتصاد را از قید و بندهای سنتی آن رهانیده و به دست نیروهای محرکه عقلانیت سپرد. او همچنین عقیده دارد که یکی از کارکردهای اجتماعی مذهب عبارت است از فراهم آوردن مجموعه معنی داری از ارزش های غایی است که اخلاقیات و ارزش های محوری جامعه می توانند بر پایه آن بنا شوند. بلا با مطالعه مذاهب ژاپنی به دو برداشت اساسی دست یافته است:

الف) آنکه به رغم این واقعیت که مذاهب متعددی از جمله کنفوسیانیسم، بودیسم و شینتوئیزم در ژاپن وجود دارند ولی می توان از مذاهب ژاپنی به عنوان یک حقیقت واحد سخن به میان آورد.

ب) مذاهب ژاپنی نظام ارزشی اصلی را در جامعه تشکیل می دهد.

بلا برای توضیح ارتباط میان مذهب و توسعه اقتصادی به سه نوع همبستگی اشاره می کند:

1.      تاثیر مستقیم و بی واسطه مذهب بر آیین و اخلاقیات اقتصادی

  1. تاثیر با واسطه و غیرمستقیم مذهب بر اقتصاد از طریق عامل نهاد سیاسی
  2. تاثیر با واسطه و غیرمستقیم مذهب از طریق نهاد خانواده.